آب حیات منست خاک سر کوی دوست

کلیات سعدی — غزلیات

آب حیات منست خاک سر کوی دوستگر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست

ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یارفتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگارمرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست

دوست بهندوی خود گر بپذیرد مراگوش من و تا بحشر حلقه هندوی دوست

گر متفرق شود خاک من اندر جهانباد نیارد ربود گرد من از کوی دوست

گر شب هجران مرا تاختن آرد اجلروز قیامت زنم خیمه بپهلوی دوست

هر غزلم نامه‌ایست صورت حالی در اونامه نوشتن چسود چون نرسد سوی دوست

لاف مزن سعدیا شعر تو خود سحرگیرسحر نخواهد خرید غمزهٔ جادوی دوست

گر بکند زلف او هندوی خویشم لقبگوش من و تا بحشر حلقهٔ گیسوی دوست

Comments

Loading comments…