آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری

کلیات سعدی — غزلیات

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذرییا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری؟

هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتنهرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری

صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببینیا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری

ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیانتا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری

بالای سرو بوستان روئی ندارد دلستانخورشید با روئی چنان موئی ندارد عنبری

تا نقش می‌بندد فلک کسرا نبودست این نمکماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری

تا دل بمهرت داده‌ام در بحر فکر افتاده‌امچون در نماز استاده‌ام گوئی بمحرابم دری

دیگر نمیدانم طریق از دست رفتم چون غریقآنک دهانت چون عقیق از بسکه خونم میخوری

گر رفته باشم زینجهان بازآیدم رفته روانگر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری

از نعلش آتش میجهد نعلم در آتش مینهدگر دیگری جان میدهد سعدی تو جان میپروری

هر کس که دعوی میکند کو با تو انسی میکنددر عهد موسی میکند آواز گاو سامری

فصل بهارست ای نگار اینک کنار جویباربا عاشقان سوکوار بخرام چون کبک دری

زان چشم و ابرو در جهان کس را نبودست آنچنانای فتنهٔ آخر زمان از چشم شوخ ساحری

Comments

Loading comments…