آفرین خدای بر جانت

کلیات سعدی — غزلیات

آفرین خدای بر جانتکه چه شیرین لبست و دندانت

هر کرا گم شدست یوسف دلگو ببین در چه زنخدانت

فتنه در پارس بر نمیخیزدمگر از چشمهای فتانت

سرو اگر نیز آمدی و شدینرسیدی بگرد جولانت

شب تو روز دیگران باشدکافتابست در شبستانت

تا کی ای بوستان روحانیگله از دست بوستانبانت؟

بلبلانیم یک نفس بگذارتا بنالیم در گلستانت

گر هزارم جفا و جور کنیدوست دارم هزار چندانت

آزمودیم زور بازوی صبروآبگینست پیش سندانت

تو وفا گر کنی و گر نکنیما بآخر بریم پیمانت

مژده از من ستان بشادی وصلگر بمیرم بدرد هجرانت

سعدیا زنده عارفی باشیگر برآید درین طلب جانت

Comments

Loading comments…