آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
کلیات سعدی — غزلیات
آندوست که من دارم و آن یار که من دانمشیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر رابنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
ای روی دلارایت مجموعهٔ زیبائیمجموع چه غم دارد از من که پریشانم؟
دریاب که نقشی ماند از طرح وجود منچون یاد تو میآرم خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم وز هجر نمینالمحکم آن چه تو فرمائی من بندهٔ فرمانم
ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنونعشق تو بگرداند در کوه و بیابانم
یک پشت زمین دشمن گر روی بمن آرنداز روی تو بیزارم گر روی بگردانم
در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبموز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم
دستی ز غمت بر دل پائی ز پیت در گلبا این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم
در خفیه همینالم وین طرفه که در عالمعشاق نمیخسبند از نالهٔ پنهانم
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیردتو گرمتری زآتش من سوختهتر زانم
گویند مکن سعدی جان در سر این سوداگر جان برود شاید من زنده بجانانم
Comments
Loading comments…