آن را که میسر نشود صبر و قناعت

کلیات سعدی — غزلیات

آنرا که میسر نشود صبر و قناعتباید که ببندد کمر خدمت و طاعت

چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت

گر خود همه بیداد کند هیچ مگوئیدتعذیب دلارام به از ذُلّ شفاعت

از هر چه تو گوئی بقناعت بشکیبمامکان شکیب از تو مُحالست و قناعت

گر نسخهٔ روی تو ببازار بر آرندنقاش ببندد دَرِ دکان صناعت

جان بر کف دست آمده تا روی تو بیندخود شرم نمیآیدش از ننگ بضاعت

دریاب دمی صحبت یاری که دگربارچون رفت نیاید بکمند آن دم و ساعت

انصاف نباشد که من خستهٔ رنجورپروانهٔ او باشم و او شمع جماعت

لیکن چه توانکرد که قوت نتوانکردبا گردش ایّام ببازوی شجاعت

دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوختبا اینهمه سعدی خجل از ننگ بضاعت

Comments

Loading comments…