آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شبست

کلیات سعدی — غزلیات

آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شبستوان نه بالای صنوبر که درخت رطبست

نه دهانیست که در وهم سخندان آیدمگر اندر سخن آئی و بداند که لبست

آتش روی تو زینگونه که در خلق گرفتعجب از سوختگی نیست که خامی عجبست

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهارهر گیاهی که بنوروز نجنبد حطبست

جنبش سرو تو پنداری کز باد صباست؟نه، که از نالهٔ مرغان چمن در طربست

هر کسی را بتو این میل نباشد که مراکافتابی تو و کوتاه نظر مرغ شبست

خواهم اندر طلبت عمر بپایان آوردگر چه راهم نه باندازهٔ پای طلبست

هر قضائی سببی دارد و من در غم دوستاجلم میکشد و درد فراقش سببست

سخن خویش ببیگانه نمی‌یارم گفتگله از دوست بدشمن نه طریق ادبست

لیکن این حال محالست که پنهان ماندتو زره میدری و پردهٔ سعدی قصبست

Comments

Loading comments…