آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما می‌برد

کلیات سعدی — غزلیات

آنکیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد؟ترک از خراسان آمدست از پارس یغما میبرد

شیراز مشکین میکند چون ناف آهویختنگر باد نوروز از سرش بوئی بصحرا میبرد

من پاس دارم تا بروز امشب بجای پاسبانکان چشم خواب آلوده خواب از دیدهٔ ما میبرد

برتاس در بر میکنم یکلحظه بی اندام اوچون خارپشتم گوئیا سوزن در اعضا میبرد

بسیار میگفتم که دل با کس نپیوندم ولیدیدار خوبان اختیار از دست دانا میبرد

دل بُرد و تن درداده‌ام ور میکشد استاده‌امکآخر نداند بیش ازین یا میکشد یا میبرد

چونحلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعدهٔدیگر چو شب نزدیک شد چون زلف در پا میبرد

حاجت بترکی نیستش تا در کمند آرد دلیمن خود برغبت در کمند افتاده‌ام تا میبرد

هر کو نصیحت میکند در روزگار حسن اودیوانگان عشق را دیگر بسودا میبرد

وصفش نداند کرد کس دریای شیرینست و بسسعدی که شوخی میکند گوهر بدریا میبرد

Comments

Loading comments…