آن کیست که می‌رود به نخجیر

کلیات سعدی — غزلیات

آن کیست که میرود بنخجیرپای دل دوستان بزنجیر

همشیرهٔ جادوان بابلهمسایهٔ لُعبتان کشمیر

اینست بهشت اگر شنیدیکز دیدن آن جوان شود پیر

از عشق کمان دست و بازوشافتاده خبر ندارد از تیر

نقاش که صورتش ببینداز دست بیفکند تصاویر

ای سخت جفای سست پیوندرفتی و چنین برفت تقدیر

کوته نظران ملامت از عشقبیفایده میکنند و تحذیر

با جان من از جسد برآیدخونی که فروشدست با شیر

گر جان طلبد حبیب عشاقنه منع روا بود نه تأخیر

آنرا که مراد دوست بایدگو ترک مراد خویشتن گیر

سعدی چو اسیر عشق ماندیتدبیر تو چیست ترک تدبیر

Comments

Loading comments…