ابیات ساقط

کلیات سعدی — غزلیات

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتندر گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنهٔ چشم خوشتترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

که گفت هر چه ببینی ز خاطرت برود؟مرا تمام یقین شد که سهو پندارد

شکر غمازان نمیدانم که چون آرم بجایکانچه شکل بود گفتن بر من آسان گفته‌اند

پنجهٔ قصد دشمنان می‌نرسد بخون منوین که بلطف میکشد منع نمی‌توانمش

مرا نصیحت بیگانه منفعت نکندکه راضیم که قفا بینم از ستمگر خویش

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادیمگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

ایکاش که جان در آستین بودیتا بر سر مونس دل افشانم

سوز از دل عاشقان برآیدگر واقعها ز . . . . . . . . گویم

تا روان دارد روان دارم حدیثش بر زبانسنگدل گوید که یاد یار سیمین تن مکن

Comments

Loading comments…