از در درآمدی و من از خود به در شدم
کلیات سعدی — غزلیات
از در درآمدی و من از خود بدر شدمگفتی کزین جهان بجهان دگر شدم
گوشم براه تا که خبر میدهد ز دوستصاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بُدم پیش آفتابمهرم بجان رسید و بعیّوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یارچندی بپای رفتم و چندی بسر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوماز پای تا بسر همه سمع و بصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاهداشتکاوّل نظر بدیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یکروز و یکزمانمجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش بصید منمن خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد؟اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
Comments
Loading comments…