از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
کلیات سعدی — غزلیات
از دست دوست هر چه ستانی شکر بودوز دست غیر دوست تبرزد تبر بود
دشمن گر آستین گل افشاندت برویاز تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود
گر خاکپای دوست خداوند شوق رادر دیدگان کشند جلای بصر بود
شرط وفاست آنکه چو شمشیر برکشدیار عزیز، جان عزیزش سپر بود
یا رب هلاک من مکن الا بدست دوستتا وقت جان سپردنم اندر نظر بود
گر جان دهی و گر سر بیچارگی نهیدر پای دوست هر چه کنی مختصر بود
ما سر نهادهایم تو دانی و تیغ و تاجتیغی که ماهروی زند تاج سر بود
مشتاق را که سر برود در وفای یارآنروز روز دولت و روز ظفر بود
ما ترک جان از اول این کار گفتهایمآنرا که جان عزیز بود در خطر بود
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورداو عاقلست و شیوهٔ مجنون دگر بود
با نیم پختگان نتوان گفت سوز عشقخام از عذاب سوختگان بیخبر بود
جانا دل شکستهٔ سعدی نگاه داردانی که آه سوختگان را اثر بود
Comments
Loading comments…