از هر چه میرود سخن دوست خوشترست
کلیات سعدی — غزلیات
از هر چه میرود سخن دوست خوشترستپیغام آشنا نفس روحپرورست
هرگز وجود حاضرِ غایب شنیدهٔ؟من در میان جمع و دلم جای دیگرست
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیرچون هست اگر چراغ نباشد منورست
ابنای روزگار بصحرا روند و باغصحرا و باغ زندهدلان کوی دلبرست
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوقدرماندهام هنوز که نزلی محقرست
کاش آن بخشم رفتهٔ ما آشتیکنانباز آمدی که دیدهٔ مشتاق بر درست
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختیوین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست
شبهای بیتوام شب گورست در خیالور بیتو بامداد کنم روز محشرست
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بودمعشوق خوبروی چه محتاج زیورست؟
سعدی خیال بیهده بستی امید وصلهجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست
زنهار ازین امید درازت که در دلستهیهات ازین خیال محالت که در سرست
Comments
Loading comments…