از همه باشد به حقیقت گزیر
کلیات سعدی — غزلیات
از همه باشد بحقیقت گزیروز تو نباشد که نداری نظیر
مشرب شیرین نبود بی زحامدعوت منعم نبود بی فقیر
آن عرقست از بدنت یا گلابآن نفسست از دهنت یا عبیر
بذل تو کردم تن و هوش و روانوقف تو کردم دل و چشم و ضمیر
دل چه بود؟ جان که بدو زندهامگو بده ایدوست که گویم بگیر
راحت جان باشد از آن قبضه تیغمرهم دل باشد از آن جعبه تیر
درد نهانی بکه گویم که نیستباخبر از درد من الّا خبیر
عیب کنندم که چه دیدی درو؟کور نداند که چه بیند بصیر
چون نرود در پی صاحب کمندآهوی بیچاره بگردن اسیر
هر که دل شیفته دارد چو منبس که بگوید سخن دلپذیر
نالهٔ سعدی بچه دانی خوشست؟بوی خوش آید چو بسوزد عبیر
Comments
Loading comments…