افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
کلیات سعدی — غزلیات
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدستیا دیده و بعد از تو بروئی نگریدست
گر مدعیان نقش ببینند پری رادانند که دیوانه چرا جامه دریدست
آن کیست که پیرامن خورشید جمالشاز مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدست
ایعاقل اگر پای بسنگیت برآیدفرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست
رحمت نکند بر دل بیچارهٔ فرهادآنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدست
از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهردل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست
در وهم نیاید که چه مطبوع درختیپیداست که هرگز کس ازین میوه نچیدست
سرّ قلم قدرت بیچون الٓهیدر روی تو چون روی در آئینه پدیدست
ما از تو بغیر از تو نداریم تمناحلوا بکسی ده که محبت نچشیدست
با اینهمه باران بلا بر سر سعدینشگفت اگرش خانه چشم آب چکیدست
Comments
Loading comments…