امروز در فراق تو دیگر به شام شد
کلیات سعدی — غزلیات
امروز در فراق تو دیگر بشام شدای دیده پاس دار که خفتن حرام شد
بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماندکز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد
افسوس خلق میشنوم در قفای خویشکاین پخته بین که در سر سودای خام شد
تنها نه من بدانهٔ خالت مقیدماین دانه هر که دید گرفتار دام شد
گفتم یکی بگوشهٔ چشمت نظر کنمچشمم درو بماند و زیادت مقام شد
ای دل نگفتمت که عنان نظر بتاباکنونت افکند که ز دستت لگام شد
نامم بعاشقی شد و گویند توبه کنتوبت کنون چه فایده دارد که نام شد؟
از من بعشق روی تو میزاید این سخنطوطی شکر شکست که شیرین کلام شد
ابنای روزگار غلامان بزر خرندسعدی ترا بطوع و ارادت غلام شد
آن مدّعی که دست ندادی ببند کساینبار در کمند تو افتاد و رام شد
شرح غمت بوصف نخواهد شدن تمامجهدم بآخر آمد و دفتر تمام شد
آمد نماز شام و نیامد نگار مندر انتظار روی تو روزم تمام شد
Comments
Loading comments…