امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
کلیات سعدی — غزلیات
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیمخواب در روضهٔ رضوان نکند اهل نعیم
خاک را زنده کند تربیت باد بهارسنگ باشد که دلش زنده نگردد بنسیم
بوی پیراهن گم کردهٔ خود میشنومگر بگویم همه گویند ضلالیست قدیم
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنوددرد ما نیک نباشد بمداوای حکیم
توبه گویندم از اندیشهٔ معشوق بکنهرگز این توبه نباشد که گناهیست عظیم
ای رفیقان سفر دست بدارید از ماکه بخواهیم نشستن بدر دوست مقیم
ای برادر غم عشق آتش نمرود انگاربر من این شعله چنانست که بر ابراهیم
مرده از خاک لحد رقص کنان برخیزدگر تو بالای عظامش گذری وَهی رمیم
طمع وصل تو میدارم و اندیشهٔ هجردیگر از هر چه جهانم نه امیدست و نه بیم
عجب از کشته نباشد بدر خیمهٔ دوستعجب از زنده که چون جان بدرآورد سلیم
سعدیا عشق نیامیزد و شهوت با همپیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم
جای آن نیست که خاموش نشیند مطربشب آن نیست که در خواب رود یار و ندیم
شاهدان ز اهل نظر روی فراهم نکشندبار درویش تحمل بکند لطف کریم
Comments
Loading comments…