امشب به راستی شب ما روز روشنست
کلیات سعدی — غزلیات
امشب براستی شب ما روز روشنستعید وصال دوست علیرغم دشمنست
باد بهشت میگذرد یا نسیم باغ؟یا نکهت دهان تو یا بوی لادنست؟
هرگز نباشد از تن و جانت عزیزترچشمم که در سرست و روانم که در تنست
گردن نهم بخدمت و گوشت کنم بقولتا خاطرم معلق آن گوش و گردنست
ای پادشاه سایه ز درویش وا مگیرناچار خوشهچین بود آنجا که خرمنست
دور از تو در جهان فراخم مجال نیستعالم بچشم تنگدلان چشم سوزنست
عاشق گریختن نتواند که دست شوقهر جا که میرود متعلق بدامنست
شیرین بدر نمیرود از خانه بیرقیبداند شکر که دفع مگس بادبیزنست
جور رقیب و سرزنش اهل روزگاربا من همان حکایت گاو دهلزنست
بازان شاه را حسد آید بدین شکارکان شاهباز را دل سعدی نشیمنست
قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشقهرچ آن بآبگینه بپوشی مبینست
Comments
Loading comments…