امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
کلیات سعدی — غزلیات
امیدوارم اگر صد رهم بیندازیکه بار دیگرم از روی لطف بنوازی
چو روزگار نسازد ستیزه نتوان بردضرورتست که با روزگار درسازی
جفای عشق تو بر عقل من همان مثلستکه سرگزیت بکافر همیدهد غازی
دریغ بازوی تقوا که دست رنگینتبعقل من بسرانگشت میکند بازی
بسی مطالعه کردیم نقش عالم راز هرکه در نظر آید بحسن ممتازی
هزار چون من اگر محنت و بلا بیندترا ازان چه که در نعمتی و در نازی
حدیث عشق تو پیدا نکردمی بر خلقگر آب دیده نکردی بگریه غمازی
زهی سوار که صد دل بغمزهٔ ببریهزار صید بیک تاختن بیندازی
ترا چو سعدی اگر بندهٔ بود چشودکه در رکاب تو باشد غلام شیرازی؟
گرش بقهر برانی بلطف باز آیدکه زر همان بود ار چند بار بگدازی
چو آب میرود این پارسی بقوّت طبعنه مرکبیست که از وی سبق برد تازی
Comments
Loading comments…