انصاف نبود آن رخ دلبند نهان کرد

کلیات سعدی — غزلیات

انصاف نبود آنرخ دلبند نهان کردزیرا که نه روئیست کزو صبر توانکرد

امروز یقین شد که تو محبوب خدائیکز عالم جان اینهمه دل با تو روانکرد

مشتاق ترا کی بود آرام و صبوری؟هرگز نشنیدم که کسی صبر ز جانکرد

تا کوه گرفتم ز فراقت مژه‌ام آبچندان بچکانید که بر سنگ نشان کرد

زنهار که از دمدمهٔ کوس رحیلتچون رایت منصور چه دلها خفقان کرد

باران ببساط اول این سال بباریدابر این همه تأخیر که کرد از پی آن کرد

تا در نظرت باد صبا عذر بخواهدهر جور که بر طرف چمن باد خزان کرد

گل مژدهٔ بازآمدنت در چمن انداختسلطان صبا پرزر مصریش دهان کرد

از دامن کُه تا بدر شهر بساطیاز سبزه بگسترد و برو لاله فشان کرد

شاید که زمین حله بپوشد که چو سعدیپیرانه سرش دولت روی تو جوان کرد

Comments

Loading comments…