اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
کلیات سعدی — غزلیات
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتدتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نهدگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
ترا در بوستان باید که پیش سرو بنشینیو گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری باقصائیخلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم
بدریائی درافتادم که پایانش نمیبینمکسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میبایدکه گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی بتاریکی و تنهائیشب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته مینالم مگر دردم نهان ماندبگوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرتمن آزادی نمیخواهم که با یوسف بزندانم
من آنمرغ سخندانم که در خاکم رود صورتهنوز آواز میآید بمعنی از گلستانم
Comments
Loading comments…