اگر چه دل به کسی داد جان ماست هنوز
کلیات سعدی — غزلیات
اگر چه دل بکسی داد جان ماست هنوزبجان او که دلم بر سر وفاست هنوز
ندانم از پی چندین جفا که با من کردنشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟
براز گفتم با دل ز خاطرش بگذارجواب داد فلانی ازان ماست هنوز
چو مرده باشم اگر بگذرد بخاک لحدببانگ نعره برآید که جان ماست هنوز
عداوت از طرف آن شکسته پیمانستوگرنه از طرف ما همان صفاست هنوز
بتا تو روی ز من بر متاب و دستم گیرکه در سرم ز تو آشوب و فتنهاست هنوز
کجاست خانهٔ قاضی که در مقالت عشقمیان عاشق و معشوق ماجراست هنوز
نیازمندی من در قلم نمیگنجدقیاس کردم و زاندیشها وراست هنوز
سلام من برسان ای صبا بیار و بگوکه سعدی از سر عهد تو برنخاست هنوز
Comments
Loading comments…