اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند
کلیات سعدی — غزلیات
اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاندکارام جان و اُنس دل و نور دیدهاند
لطف آیتیست در حق اینان و، کبر و نازپیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند
آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیرشیرینلبان نه شیر که شکر مزیدهاند
پندارم آهوان تتارند مشک ریزلیکن بزیر سایهٔ طوبی چریدهاند
رضوان مگر سراچهٔ فردوس برگشادکاین حوریان بساحت دنیا خزیدهاند
آب حیات در لب اینان، بظن منکز لولهای چشمهٔ کوثر مکیدهاند
دست گدا بسیب زنخدان این گروهنادر رسد، که میوهٔ اوّل رسیدهاند
گل برچنند روز بروز از درخت گلزین گلبنان هنوز مگر گل نچیدهاند؟
عذرست هندوی بت سنگین پرست رابیچارگان مگر بت سیمین ندیدهاند
این لطف بین که با گل آدم سرشتهاندوین روح بین که در تن آدم دمیدهاند
آن نقطههای خال چه شاهد نشاندهاندوین خطهای سبز چه موزون کشیدهاند
بر استوای قامتشان گوئی ابروانبالای سرو راست هلالی خمیدهاند
با قامت بلند صنوبر خرامشانسرو بلند و کاج بشوخی چمیدهاند
سحرست چشم و زلف و بناگوششان دریغکاین مؤمنان بسحر چنین بگرویدهاند
زایشان توان بخون جگر یافتن مرادکز کودکی بخون جگر پروریدهاند
دامن کشان حسن دلاویز را چه غمکاشفتگان عشق گریبان دریدهاند؟
در باغ حسن خوشتر ازینان درخت نیستمرغان دل بدین هوس از بر پریدهاند
با چابکان دلبر و شوخان دلفریببسیار در فتاده و اندک رهیدهاند
هرگز جماعتی که شنیدند سرّ عشقنشنیدهام که باز نصیحت شنیدهاند
زنهار اگر بدانهٔ خالی نظر کنیساکن، که دام زلف بر آن گستریدهاند
گر شاهدان نه دنیی و دین میبرند و عقلپس زاهدان برای چه خلوت گزیدهاند؟
نادر گرفت دامن سودای وصلشاندستی که عاقبت نه بدندان گزیدهاند
بر خاک ره نشستن سعدی عجب مدارمردان چه جای خاک که بر خون طپیدهاند
Comments
Loading comments…