این باد بهار بوستانست
کلیات سعدی — غزلیات
این باد بهار بوستانستیا بوی وصال دوستانست
دل میبرد این خط نگارینگوئی خط روی دلستانست
ای مرغ بدام دل گرفتارباز آی که وقت آشیانست
شبها من و شمع میگدازیماینست که سوز من نهانست
گوشم همه روز از انتظارتبر راه و، نظر بر آستانست
ور بانگ مؤذنی میایدگویم که درای کاروانست
با آن همه دشمنی که کردیباز آی که دوستی همانست
با قوّت بازوان عشقتسر پنجهٔ صبر ناتوانست
بیزاری دوستان دمسازتفریق میان جسم و جانست
نالیدن دردناک سعدیبر دعوی دوستی بیانست
آتش بِنیِ قلم در انداختوین حبر که میرود دخانست
Comments
Loading comments…