این بوی روح پرور از آن خوی دلبرست
کلیات سعدی — غزلیات
این بوی روحپرور ازان خوی دلبرستوین آب زندگانی ازان حوض کوثرست
ای باد بوستان مگرت نافه در میان؟وی مرغ آشنا مگرت نامه در پرست؟
بوی بهشت میگذرد یا نسیم دوستیا کاروان صبح که گیتی منوّرست
این قاصد از کدام زمینست مشکبویویننامه در چه داشت که عنوان معطرست؟
بر راه باد عود بر آتش نهادهاندیا خود دران زمین که توئی خاک عنبرست
بازآ و حلقه بر درِ رندان شوق زنکاصحابرا دو دیده چو مسمار بر درست
بازآ که در فراق تو چشم امیدوارچون گوش روزهدار بر الله اکبرست
دانی که چون همیگذرانیم روزگار؟روزی که بیتو میگذرد روز محشرست
گفتیم عشق را بصبوری دوا کنیمهر روز عشق بیشتر و صبر کمترست
صورت ز چشم غائب و اخلاق در نظردیدار در حجاب و معانی برابرست
در نامه نیز چند بگنجد حدیث عشقکوته کنم که قصهٔ ما کار دفترست
همچون درخت بادیه سعدی ببرق شوقسوزان و میوهٔ سخنش همچنان ترست
آری خوشست وقت حریفان ببوی عودوز سوز غافلند که در جان مجمرست
Comments
Loading comments…