ای باد بامدادی خوش می‌روی به شادی

کلیات سعدی — غزلیات

ای باد بامدادی خوش میروی بشادیپیوند روح کردی پیغام دوست دادی

بر بوستان گذشتی یا در بهشت بودیشاد آمدی و خرم فرخنده بخت بادی

تا من درین سرایم این در ندیده بودمکامروز پیش چشمم در بوستان گشادی

چونگل روند و آیند این دلبران و خوبانتو در برابر من چون سرو بایستادی

ایدون که مینماید در روزگار حسنتبس فتنه‌ها بزاید تو فتنه از که زادی؟

اول چراغ بودی آهسته شمع گشتیآسان فراگرفتم در خرمن اوفتادی

خواهم که بامدادی بیرون روی بصحراتا بوستان بریزد گلهای بامدادی

یاری که با قرینی الفت گرفته باشدهر وقت یادش آید تو دمبدم بیادی

گر در غمت بمیرم شادی بروزگارتپیوسته نیکوانرا غم خورده‌اند و شادی

جائی که داغ گیرد دردش دوا پذیردآنست داغ سعدی کاول نظر نهادی

Comments

Loading comments…