ای جان خردمندان گوی خم چوگانت

کلیات سعدی — غزلیات

ایجان خردمندان گوی خم چوگانتبیرون نرود گوئی کافتاد بمیدانت

روز همه سر برکرد از کوه و شب ما راسر برنکند خورشید الا ز گریبانت

جان در تن مشتاقان از ذوق برقص آیدچون باد بجنباند شاخی ز گلستانت

دیوار سرایت را نقاش نمی‌بایدتو زینت ایوانی نه صورت ایوانت

هر چند نمیسوزد بر من دل سنگینتگوئی دل من سنگیست در چاه زنخدانت

جان باختن آسانست اندر نظرت لیکناین لاشه نمی‌بینم شایستهٔ قربانت

با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوریپیش قدمت مردن خوشتر که بهجرانت

ای بادیهٔ هجران تا عشق حرم باشدعشاق نیندیشند از خار مغیلانت

دیگر نتوانستم از فتنه حذر کردنزانگه که درافتادم با قامت فتانت

شاید که درین دنیا مرگش نبود هرگزسعدی که تو جان دارد بل دوستر از جانت

بسیار چو ذوالقرنین آفاق بگردیدستاین تشنه که میمیرد بر چشمهٔ حیوانت

Comments

Loading comments…