ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود

کلیات سعدی — غزلیات

ایساربان آهسته رو کارام جانم میرودواندل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من مانده‌ام مهجور ازو بیچاره و رنجور ازوگوئی که نیشی دور ازو در استخوانم میرود

گفتم بنیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم میرود

محمل بدار ایساروان تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان گوئی روانم میرود

او میرود دامن کشان من زهر تنهائی چشاندیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پُرآتشم کز سر دُخانم میرود

با آنهمه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد اودر سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود

بازآی و بر چشمم نشین ایدلستان نازنینکاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوموین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود

گفتم بگریم تا اِبِل چون خر فروماند بگلوین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار منگر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنمن خود بچشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفاطاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود

Comments

Loading comments…