ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست

کلیات سعدی — غزلیات

ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدست؟وی باغ لطافت به رویت که گزیدست؟

زیباتر ازین صید همه عمر نکردستشیرین‌تر ازین خربزه هرگز نبریدست

ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیواندانی که سکندر بچه محنت طلبیدست؟

آن خون کسی ریختهٔ یا می سرخست؟یا توت سیاهست که بر جامه چکیدست؟

با جمله برآمیزی و از ما بگریزیجرم از تو نباشد گنه از بخت رمیدست

نیکست که دیوار بیکبار بیفتادتا هیچکس این باغ نگوئی که ندیدست

بسیار توقف نکند میوهٔ بر بارچون عام بدانست که شیرین و رسیدست

گل نیز در آن هفته دهن باز نمیکردو امروز نسیم سحرش پرده دریدست

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتیکشتی رود اکنون که تتر جسر بریدست

رفت آن که فقاع از تو گشایند دگربارما را بس ازین کوزه که بیگانه مکیدست

سعدی در بستان هوای دگری زنوین کشته رها کن که در او گله چریدست

ای لعبت خندان لب لعلت که گزیدست؟وز باغ لطافت گل روی تو که چیدست؟

هر کس که گزیدست بمقصود رسیدستوانکس که نچیدست بسی غصه کشیدست

نیکوتر ازین میوه همه عمر که خوردست؟شیرین‌تر ازین خربزه هرگز که بریدست؟

سعدی اگر آن میوه بتاراج ببردندصد جای دگر میوهٔ شیرین رسیدست

Comments

Loading comments…