ای نفس خرم باد صبا

کلیات سعدی — غزلیات

ای نفس خرّم باد صبااز بر یار آمدهٔ مرحبا

قافلهٔ شب چه شنیدی ز صبح؟مرغ سلیمان چه خبر از سبا؟

بر سر خشمست هنوز آن حریفیا سخنی میرود اندر رضا؟

از در صلح آمدهٔ یا خلافبا قدم خوف روم یا رجا؟

بار دگر گر بسر کوی دوستبگذری ای پیک نسیم صبا

گو رمقی بیش نماند از ضعیفچند کند صورت بیجان بقا؟

آن همه دلداری و پیمان و عهدنیک نکردی که نکردی وفا

لیکن اگر دور وصالی بودصلح فراموش کند ماجرا

تا بگریبان نرسد دست مرگدست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد بحقیقت که اودوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتستدرد کشیدن بامید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگور چو دفم پوست بدرّد قفا

هر سحر از عشق دمی میزنمروز دگر می‌شنوم برملا

قصهٔ دردم همه عالم گرفتدر که نگیرد نفس آشنا؟

گر برسد نالهٔ سعدی بکوهکوه بنالد بزبان صدا

Comments

Loading comments…