ای ولوله عشق تو بر هر سر کویی

کلیات سعدی — غزلیات

ای ولولهٔ عشق تو بر هر سر کوئیروی تو ببرد از دل ما هر غم روئی

آخر سر موئی بترحم نگر آن راکآهی بودش تعبیه بر هر بن موئی

کم می نشود تشنگی دیدهٔ شوخمبا آنکه روان کرده‌ام از هر مژه جوئی

ای هر تنی از مهر تو افتاده بکنجیوی هر دلی از شوق تو آواره بسوئی

ما یکدل و تو شرم نداری که برآئیهر لحظه بدستانی و هر روز بخوئی

در کان نبود چون تن زیبای تو سیمیوز سنگ نخیزد چو دل سخت تو روئی

بر هم نزند دست خزان بزم ریاحینگر باد ببستان برد از زلف تو بوئی

با این همه میدان لطافت که تو داریسعدی چه بود در خم چوگان تو گوئی

Comments

Loading comments…