ای که رحمت مینیاید بر منت
کلیات سعدی — غزلیات
ای که رحمت مینیاید بر منتآفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبندست و خوبیا سخن، یا آمدن، یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتابکاندر آید بامداد از روزنت
حسن اندامت نمیگویم بشرحخود حکایت میکند پیراهنت
ایکه سر تا پایت از گل خرمنسترحمتی کن بر گدای خرمنت
ماهرویا مهربانی پیشه کنسیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه روئی باز کنتا طوافی میکنم پیرامنت
دست گیر این پنجروزم در حیاتتا نگیرم در قیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنمواندرون جان بسازم مسکنت
درد دل با سنگدل گفتن چسودباد سردی میدمم در آهنت
گفتم از جورت بریزم خون خویشگفت خون خویشتن در گردنت
گفتم آتش در زنم آفاق راگفت سعدی در نگیرد با منت
Comments
Loading comments…