ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
کلیات سعدی — غزلیات
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهٔدشمن از دوست ندانسته و نشناختهٔ
من ز فکر تو بخود نیز نمیپردازمنازنینا تو دل از من بکه پرداختهٔ؟
چند شبها بغم روی تو روز آوردمکه تو یکروز نپرسیده و ننواختهٔ
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرمبازدیدم که قوی پنجه درانداختهٔ
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهدز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهٔ
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماندکه نه با تیر و کمان در پی او تاختهٔ
ماه و خورشید و پری وآدمی اندر نظرتهمه هیچند که سر بر همه افراختهٔ
با همه جلوه طاوس و خرامیدن کبکعیبت آنست که بی مهرتر از فاختهٔ
هر که میبیندم از جور غمت میگویدسعدیا بر تو چه رنجست که بگداختهٔ؟
بیم ماتست در این بازی بیهوده مراچکنم دست تو بردی که دغل باختهٔ
Comments
Loading comments…