بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
کلیات سعدی — غزلیات
بار فراق دوستان بسکه نشست بر دلممیروم و نمیرود ناقه بزیر محملم
بار بیفکند شتر چون برسد بمنزلیبار دلست همچنان ور بهزار منزلم
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مَروکز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم
بار کشیدهٔ جفا پرده دریدهٔ هواراه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم
معرفت قدیم را بُعد حجاب کی شود؟گرچه بشخص غایبی در نظری مقابلم
آخر قصد من توئی غایت جهد و آرزوتا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان منچون برود که رفتهٔ در رگ و در مفاصلم
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبممفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
گر نظری کنی کند کشتهٔ صبر من ورقور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم؟
سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلیکی ز دلم بدر رود خوی سرشته در گلم
داروی درد شوق را با همه علم عاجزمچارهٔ کار عشق را با همه عقل جاهلم
Comments
Loading comments…