باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

کلیات سعدی — غزلیات

باز از شراب دوشین در سر خمار دارموز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر بسودا بر هم زنم جهانیعیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردممطرب بزن نوائی کز توبه عار دارم

سیلاب نیستی را سر در وجود من دهکز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

شستم بآب غیرت نقش و نگار ظاهرکاندر سراچهٔ دل نقش و نگار دارم

موسی طور عشقم در وادی تمنامجروح لن ترانی چون خود هزار دارم

رفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانشبازآ که نیم جانی بهر نثار دارم

چندم بسر دوانی پرگاروار گردتسرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم

عقلی تمام باید تا دل قرار گیردعقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم؟

زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدیتا بامداد محشر در سر خمار دارم

گرمست با جمالت بازار خوبرویانبگذر که نیم جانی بهر نثار دارم

آن نقطه‌ام که گردم دائم بسر چو پرگارسرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم

اندر امید وصلش کاورده‌ام تقاضاجان و روان و دل را در انتظار دارم

Comments

Loading comments…