با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
کلیات سعدی — غزلیات
با جوانی سرخوشست این پیر بیتدبیر راجهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
منکه با موئی بقوّت برنیایم ای عجببا یکی افتادهام کو بگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتنآرزویم میکند کاماج باشم تیر را
میرود تا در کمند افتد بپای خویشتنگر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخنشکر از پستان مادر خوردهٔ یا شیر را؟
روز بازار جوانی پنجروزی بیش نیستنقد را باش ای پسر کافت بود تأخیر را
ایکه گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوزهر چه گوئی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگارپرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
سعدیا در پای جانان گر بخدمت سر نهیهمچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را
Comments
Loading comments…