با خردمندی و خوبی پارسا و نیک خوست
کلیات سعدی — غزلیات
با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوستصورتی هرگز ندیدم کین همه معنی دروست
گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یاریا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست
خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو ببرآبروی مهربانان پیش معشوق آب جوست
شاهدش دیدار و گفتن، فتنهاش ابرو و چشمنادرش بالا و رفتن، دلپذیرش طبع و خوست
تا بخود باز آیم آنگه وصف دیدارش کنماز که میپرسی درین میدان که سرگردان چو گوست؟
عیب پیراهن دریدن میکنندم دوستانبیوفا یارم که پیراهن همی درّم نه پوست
خاک سبز آرنگابر مروارید باران و هوای مشکبوست
تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظرمدّعی در گفتگوی و عاشق اندر جستجوست
هر کرا کنج اختیار آمد تو دست از وی بدارکانچنان شوریده سر پایش بگنجی در فروست
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکنعاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست
Comments
Loading comments…