با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست

کلیات سعدی — غزلیات

با فراقت چند سازم برگ تنهائیم نیستدستگاه صبر و پایاب شکیبائیم نیست

ترسم از تنهائی احوالم برسوائی کشدترس تنهائیست ور نه بیم رسوائیم نیست

مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشمبوسه بر پایت دهم چون دست بالائیم نیست

بر گلت آشفته‌ام بگذار تا در باغ وصلزاغ بانگی میکنم چون بلبل آوائیم نیست

تا مصوّر گشت در چشمم خیال روی دوستچشم خودبینی ندارم روی خودرائیم نیست

درد دوری میکشم گرچه خراب افتاده‌امبار جورت میبرم گر چه توانائیم نیست

طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهادمن کرا جویم که چون تو طبع هرجائیم نیست

سعدی آتش زبانم در غمت سوزان چو شمعبا همه آتش زبانی در تو گیرائیم نیست

Comments

Loading comments…