بتا هلاک شود دوست در محبت دوست

کلیات سعدی — غزلیات

بِتا هلاک شود دوست در محبت دوستکه زندگانی او در هلاک بودن اوست

مرا جفا و وفای تو پیش یکسانستکه هر چه دوست پسندد بجای دوست نکوست

مرا و عشق تو گیتی بیک شکم زادستدو روح در بدنی چون دو مغز در یکپوست

هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباستعلی‌الخصوص که از دست یار زیبا‌خوست

دلم ز دست بدر برد سرو بالائیخلاف عادت آن سروها که بر لب جوست

بخواب دوش چنان دیدمی که زلفینشگرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست

چو گوی در همه عالم بجان بگردیدمز دست عشقش و چوگان هنوز در پی گوست

جماعتی بهمین آب چشم بیرونینظر کنند و ندانند کآتشم در توست

ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهدمراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست

Comments

Loading comments…