بخت جوان دارد آن که با تو قرینست

کلیات سعدی — غزلیات

بخت جوان دارد آنکه با تو قرینستپیر نگردد که در بهشت برینست

دیگر از آن جانبم نماز نباشدگر تو اشارت کنی که قبله چنینست

آینهٔ پیش آفتاب نهادستبر دَرِ آن خیمه یا شعاع جبینست

گر همه عالم ز لوح فکر بشویندعشق نخواهد شدن که نقش نگینست

گوشه گرفتم ز خلق و فایدهٔ نیستگوشهٔ چشمت بلای گوشه نشینست

تا نه تصوّر کنی که بیتو صبوریمگر نفسی میزنیم بازپسینست

حُسن تو هر جا که طبل عشق فرو کوفتبانگ برآمد که غارت دل و دینست

سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسبابروی تو بینم که ملک روی زمینست

عاشق صادق بزخم دوست نمیردزهر مذابم بده که ماء معینست

سعدی ازین پس که راه پیش تو دانستگر ره دیگر رود ضلال مبینست

Comments

Loading comments…