برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق‌فام را

کلیات سعدی — غزلیات

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام رابر باد قلاشی دهیم این شرک تقوی نام را

هر ساعت از نو قبلهٔ با بت‌پرستی میرودتوحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کندتا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را

از مایهٔ بیچارگی قطمیر مردم میشودماخولیای مهتری سگ میکند بَلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر بصحرا میکشدکز بوستان باد سحر خوش میدهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحبدلیباشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می‌چمدما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم‌اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دلنی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمشجائی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم میرود وز ابرم آتش می‌جهدبا پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان درین سر میرودصوفی گرانجانی ببر ساقی بیاور جام را

Comments

Loading comments…