بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانی

کلیات سعدی — غزلیات

بر آنم گر تو بازآئی که در پایت کنم جانیوزین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی

امید از بخت میدارم بقای عمر چندانیکز ابر لطف بازآید بخاک تشنه بارانی

میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانیدرخت ارغوان روید بجای هر مغیلانی

مگر لیلی نمیداند که بی‌دیدار میمونشفراخای جهان تنگست بر مجنون چو زندانی

دریغا عهد آسانی که مقدارش ندانستمندانی قدر وصل الا که درمانی بهجرانی

نه در زلف پریشانت من تنها گرفتارمکه دل دربند او دارد بهر موئی پریشانی

چه فتنه‌ست اینکه در چشمت بغارت میبرد دلهاتوئی در عهد ما گر هست در شیراز فتانی

نشاید خون سعدی را بباطل ریختن حقابیا سهلست اگر داری بخط خواجه فرمانی

زمان رفته بازآید ولیکن صبر می‌بایدکه مستخلص نمیگردد بهاری بیزمستانی

Comments

Loading comments…