بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز

کلیات سعدی — غزلیات

بزرگ دولت آن کز درش تو آئی بازبیا بیا که بخیر آمدی کجائی باز

رُخی کزو متصور نمی‌شود آرامچرا نمودی و دیگر نمینمائی باز

دَرِ دو لختی چشمان شوخ دلبندتچه کرده‌ام که برویم نمیگشائی باز؟

اگر ترا سَرِ ما هست یا غم ما نیستمن از تو دست ندارم به بیوفائی باز

شراب وصل تو در کام جان من ازلیستهنوز مستم از آن جام آشنائی باز

دلی که بر سر کوی تو گم کنم، هیهاتکه جز بروی تو بینم بروشنائی باز

ترا هرآینه باید بشهر دیگر رفتکه دل نماند درین شهر تا ربائی باز

عوام خلق ملامت کنند صوفی راکزین هوا و طبیعت چرا نیائی باز

اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیاربعمر خود نبری نام پارسائی باز

گرت چو سعدی ازین در نوالهٔ بخشندبرو که خو نکنی هرگز از گدائی باز

کسی که بر سر کوی تو گم کند دل ریشمگر بروی تو بیند بروشنائی باز

Comments

Loading comments…