بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

کلیات سعدی — غزلیات

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالیبکجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی؟

نه ره گریز دارم نه طریق آشنائیچه غم اوفتادهٔ را که تواند احتیالی؟

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشداگر احتمال دارد بقیامت اتصالی

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردنبامید آن که روزی بکف اوفتد وصالی

بتو حاصلی ندارد غم روزگار گفتنکه شبی نخفته باشی بدرازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشدکه چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقمکه بخویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامتبخلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

که نه امشب آنسماعست که دف خلاص یابدبطپانچهٔ و بربط برهد بگوشمالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمانراکه قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

خط مشکبوی و خالت بمناسبت تو گوئیقلم غبار میرفت و فرو چکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشدگنهست برگرفتن نظر از چنین جمالی

Comments

Loading comments…