بلبلی بیدل نوایی میزند
کلیات سعدی — غزلیات
بلبلی بیدل نوائی میزندبادپیمائی هوائی میزند
کس نمیبینم ز بیرون سرایواندرونم مرحبائی میزند
آتشی دارم که میسوزد وجودچون برو باد صبائی میزند
گر چه دریا را نمیبیند کنارغرقه حالی دست و پائی میزند
فتنهٔ بر بام باشد تا یکیسر بدیوار سرائی میزند
آشنایانرا جراحت مرهمستزانکه شمشیر آشنائی میزند
حیف باشد دست او در خون منپادشاهی با گدائی میزند
بندهام گر بیگناهی میکشدراضیم گر بیخطائی میزند
شکر نعمت میکنم گر خلعتیمیفرستد، یا قفائی میزند
ناپسندیدست پیش اهل رایهر که بعد از عشق رائی میزند
محتسب گو چنگ میخواران بسوزمطرب ما خوش بتائی میزند
دود از آتش میرود خون از قتیلسعدی این دم هم ز جائی میزند
Comments
Loading comments…