بندهام گر به لطف میخوانی
کلیات سعدی — غزلیات
بندهام گر بلطف میخوانیحاکمی گر بقهر میرانی
کس نشاید که بر تو بگزینندکه تو صورت بکس نمیمانی
ندهیمت بهر که در عالمور تو ما را بهیچ نستانی
گفتم این درد عشق پنهانرابتو گویم که هم تو درمانی
بازگفتم چه حاجتست بقولکه تو خود در دلی و میدانی
نفسرا عقل تربیت میکردکز طبیعت عنان بگردانی
عشق دانی چه گفت تقوی را؟پنجه با ما مکن که نتوانی
چه خبر دارد از حقیقت عشقپای بند هوای نفسانی؟
خودپرستان نظر بشخص کنندپاک بینان بصنع ربانی
شب قدری بود که دست دهدعارفان را سماع روحانی
رقص وقتی مسلمت باشدکاستین بر دو عالم افشانی
قصهٔ عشق را نهایت نیستصبر پیدا و درد پنهانی
سعدیا دیگر این حدیث مگویتا نگویند قصه میخوانی
Comments
Loading comments…