بنده وار آمدم به زنهارت

کلیات سعدی — غزلیات

بنده وار آمدم بزنهارتکه ندارم سلاح پیکارت

متفق میشوم که دل ندهممعتقد میشوم دگربارت

مشتری را بهای روی تو نیستمن بدین مفلسی خریدارت

غیرتم هست و اقتدارم نیستکه بپوشم ز چشم اغیارت

گر چه بی‌طاقتم چو مور ضعیفمیکشم نفس و میکشم بارت

نه چنان در کمند پیچیدیکه مخلص شود گرفتارت

من هم اوّل که دیدمت گفتمحذر از چشم مست خونخوارت

دیده شاید که بیتو برنکندتا نبیند فراق دیدارت

تو ملولی و دوستان مشتاقتو گریزان و ما طلبکارت

چشم سعدی بخواب بیند خوابکه ببستی بچشم سحارت

تو بدین هر دو چشم خواب‌آلودچه غم از چشمهای بیدارت؟

Comments

Loading comments…