به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

کلیات سعدی — غزلیات

بخاکپای عزیزت که عهد نشکستمز من بریدی و با هیچکس نپیوستم

کجا روم که بمیرم بر آستان امید؟اگر بدامن وصلت نمیرسد دستم

شگفت مانده‌ام از بامداد روز وداعکه برنخاست قیامت چو بیتو بنشستم

بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارسیکی منم که ندانم نماز چون بستم

نماز کردم و از بیخودی ندانستمکه در خیال تو عقد نماز چون بستم

نمازِ مست شریعت روا نمیداردنماز من که پذیرد که روز و شب مستم؟

چنین که دست خیالت گرفت دامن منچه بودی ار برسیدی بدامنت دستم

من از کجا و تمنای وصل تو ز کجااگر چه آب حیوتی هلاک خود جستم

اگر خلاف تو بودست در دلم همه عمرنه نیک رفت خطا کردم و ندانستم

بکش چنانکه توانی که سعدی آنکس نیستکه با وجود تو دعوی کند که من هستم

Comments

Loading comments…