به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور
کلیات سعدی — غزلیات
بفلک میرسد از روی چو خورشید تو نورقُل هو الله احد چشم بد از روی تو دور
آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان دادبلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور
حور فردا که چنین روی بهشتی بیندگرش انصاف بود معترف آید بقصور
شب ما روز نباشد مگر آنگاه که تواز شبستان بدر آئی چو صباح از دیجور
زندگانرا نه عجب گر بتو میلی باشدمردگان باز نشینند بعشقت ز قبور
آن بهائم نتوان گفت که جانی داردکه ندارد نظری با چو تو زیبا منظور
سحر چشمان تو باطل نکند چشم آویزمست چندانکه بکوشند نباشد مستور
این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستتعسلی دوزد و زنّار ببندد زنبور
آنچه در غیبتت ایدوست بمن میگذردنتوانم که حکایت کنم الّا بحضور
منم امروز و تو انگشت نمای زن و مردمن بشیرین سخنی تو بنکوئی مشهور
سختم آید که بهر دیده ترا مینگرندسعدیا غیرتت آمد نه عجب سعد غیور
Comments
Loading comments…