به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی
کلیات سعدی — غزلیات
بپایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیبصد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
کتابُ بالغ منی حبیباً مُعرضاً عَنیاَن اِفعل ما تری انی عَلی عَهدی و میثاقی
نگویم نسبتی دارم بنزدیکانِ درگاهتکه خود را بر تو میبندم بسالوسی و زرّاقی
اخلائی و اَحبابی ذَروا مِن حُبهّ مابیمریض العشق لا یبری و لا یشکو الی الراقی
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیونددترا گر خواب میگیرد نه صاحب درد عشاقی
قُم اِملا و اسقنی کأسا و دع ما فیه مسمومااما انت الذی تَسقی فَعین السمِ تِریاقی
قدح چوندور ما باشد بهشیاران مجلس دهمرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی
سَعی فی هَتکی الشانی و لَما یدر ماشانیانا المجنون لا اعباء باحراق و اغراقِ
مگر شمس فلک باشد بدین فرخنده دیداریمگر نفس ملک باشد بدین پاکیزه اخلاقی
لقیتُ الأسدَ فی الغابات لا تقوی علی صیدیو هذا الظبی فی شیراز یسبینی باحداق
نه حسنت آخری دارد نه سعدیرا سخن پایانبمیرد تشنه مستسقی و دریا همچنان باقی
Comments
Loading comments…