بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس
کلیات سعدی — غزلیات
بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفسور پای بندی همچو من فریاد میخوان از قفس
گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربانهر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس
محمول پیش آهنگ را از من بگو ای ساربانتو خواب میکن بر شتر تا بانگ میدارد جرس
شیرین بضاعت بر مگس چندانکه تندی میکنداو بادبیزن همچنان در دست و میآید مگس
پند خردمندان چسود اکنون که بندم سخت شدگر جستم این بار از قفس بیدار باشم زین سپس
گر دوست میآید برم یا تیغ دشمن بر سرممن با کسی افتادهام کز وی نپردازم بکس
با هر که بنشینم دمی کز یاد او غافل شومچون صبح بیخورشیدم از دل بر نمیآید نفس
من مفلسم در کاروان گو هر که خواهی قصد کننگذاشت مطرب در برم چندانکه بستاند عسس
گر پند میخواهی بده ور بند میخواهی بنهدیوانه سر خواهد نهاد آنگه نهد از سر هوس
فریاد سعدی در جهان افکندی ای آرام جانچندین بفریاد آوری باری بفریادش برس
Comments
Loading comments…